تبليغاتX
گسپند

گسپند

تلخند هاي روزانه

اسباب کشی به منزل جدید

سلام

در راستای توصیه های دوست عزیزم گیدورا و کمک شایان ایشان در امر اسباب کشی و بررسی امکانات وردپرس به نسبت بلاگفا این بلاگ به وردپرس انتقال پیدا کرد.

آدرس بلاگ جدید : http://gospand.wordpress.com

امید که شما رو در بلاگ جدیدم هم زیارت کنم و از نظرات دوستانه شما برخوردار باشم

پ.ن. 1 : از عزیزانی که به این بلاگ لینک داشتن خواهش می کنم لینک رو به آدرس جدید آپ دیت کنن.

پ.ن. 2 : از عزیزانی که فید این بلاگ رو تو گودرشون اضافه کرده بودن خواهش می کنم فید جدید رو اضافه کنن.

پ.ن. 3 : عزیزانی که برای مطلب "ای کاش!!!" نظر گذاشته بودن پاسخ رو در آدرس جدید می تونن ببینن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 13:48  توسط گسپند 

کاش می شد !!!

سلام
کاش بشه بازهم اون جمعی که 7 یا 8 نفر بودن و با دو ماشین گاهی هم با یه ماشین میرفتن طرقبه تکرار شه

کاش بشه از ساندویچی نوژان تا شرکت سبز رو زیر بارون شدید با همون که می خوای دوباره بری و بعد لباس های خیست رو تو شرکت رو فن کوئل خشک کنی تا ساعت 10 شب.

کاش می شد هر وقت از خونه می زنی بیرون و راست شیکمت رو می گیری و راه می افتی دو دقه بعدش یه رفیق ببینی و باهم راه بری و اصلا حرف نزنی ولی از بودنش کنارت خوش باشی

کاش می شد زیر بارون یه شاپو داشتی که وقتی پک می زنی به سیگارت نور ناشی از گر گرفتن آتیش سیگارت صورتت رو برای اونایی که از رو برو می یان روشن کنه

کاش می شد بارون که شروع شد برق شهر قطع شه تا همه کامپیوتر ها و تلویزیون ها خاموش شن و همه بیان تو خیابون

کاش می شد هر روز بارون بباره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 9:35  توسط گسپند  | 

از صبر شما دوستان ممنون

سلام

۱- از لطف بی شائبه همه دوستان ممنون

۲- همیشه نو شدن سال برای من یه ماهی طول می کشه مثل الان

۳- ...

...

حوصله شما رو سر نمی برم. در پایان اینکه :

به زودی در این مکان پست جدیدی ثبت خواهد شد !!!

ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 9:18  توسط گسپند 

چند فیلمی که باید دید (1)

Big Fish

Big Fish

 انگار سرت رو گذاشته باشی رو زانوش و برات قصه بگه. آقای Tim Burton واقعا در این فیلم توانایی قصه گویی ش رو به رخ هم می کشه.

یه داستان قشنگ و یه اجرای فوق العاده. دنیایی که با قصه زیبا می شه و با قصه به پایان می رسه. حقایقی که به شکل قصه تلخی ش کم تر به چشم می یاد و یه پایان بشدت تاثیر گذار.

حتما ببینید و لذت ببرین

 Being John Malkovich

Bing John Malkovich

اولین فیلمی که از این کارگردان (Spike Jonze) دیدم . یه ایده فوق تصور که فیلم رو جذاب کرده. البته می تونست خیلی روان تر نقل بشه و شخصیت ها می تونست کامل تر باشه ولی همین قدر هم قابل ستایش هستش.

اگه بشه می خوام فیلم های خوبی رو که می بینم حداقل تو چند خط معرفی کنم.

موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 13:13  توسط گسپند  | 

مبارک باشه

سلام

غرض عرض تبریک غدیر ثانی بود

عید بر همه تون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 17:52  توسط گسپند  | 

دریغا برف

دریغا برف

دریغا سوز ِ باد که سرت را با کلاهی بپوشانی

دریغا بخاری هیزمی که نزدیکش پاهای یخ کرده ات را بجنبانی

دریغا بخار کتری که دستت را رویش بچرخانی

دریغا آش رشته که یک کاسه بلمبانی

دریغا کرسی که خود را زیرش بچپانی

دریغا حتی باران که زیرش سیگاری بگیرانی

دریغا برف

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 20:38  توسط گسپند  | 

در خيابان من

در خيابان من

روزها؛

روشن بودند

پر از آفتاب زندگی

شبها؛

ستاره باران و پر از چراغ

و درختها؛

بلند بودند

و گنجشکهای سرمست

کلاغهای خسته را خوشامد مي گفتند...

 

 

در خيابان من

رهگذران لبخند مي زدند

و دستها پر از شاخه گل بود

و هر روز صبح

قابهای نگاه

پر از چشم های آشنا مي شد

و آسمان پر از قاصدک...

 

 

در خيابان من

بهار سبز بود

تابستان گرم

پاییز طلائی

و زمستان سپيد

و زندگی

لحظه لحظه های نفس کشيدن بود

در حريم قلبهای شاد

و دستهای گرم

و چشم های پرنور

و هميشه عطر باران بود

که مي پيچيد...

 

 

هر چند از آن سپيده

که پرستوهای خيال کوچ کردند

نگاه های آشنا

غريبه شدند

اما مي دانم؛

که هنوز در خيابان من

آفتابی هست که بتابد

و بارانی که ببارد

و رهگذری

هر چند از جنس غبار

و بهاری سبز

تابستانی گرم

پائيزی که مي دانم هنوز هم طلائی است

و زمستانی سپيد

که حضورش را باور مي کنم

اما مي دانم

از آن شب که آن چشم های آفتابی؛

باريدند

و آن درختان بلند؛

برگها را گريستند

چراغهای خيابان من هميشه خاموش است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 12:16  توسط گسپند  | 

(درباره الی) فیلمی که بارها باید دید!!!

درباره الی

چون نتونسته بودم در زمان اکران ببينمش خيلي منتظر بودم تا يک نسخه ويدئويي ازش بياد و ببينمش. ضد و نقيض زياد شنيده بودم در موردش از اونهايي که ديده بودنش ولي اسم کارگردانش و سابقه بصري که از فيلم هاي قبلي ش داشتم اميدوارم مي کرد که بايد فيلم خوبي باشه. بالاخره ديشب موفق شدم ببينمش. ۱۲۰ دقيقه اي که تقريبا خودم نبودم. خنديدم ، حرص خوردم ، کلافه شدم و سر آخر صدام دراومد. از اول فيلم حضور يک بي ام دابليو ۵۱۸ جگري من رو بخودش جلب کرد و چه استادانه من رو مجبور کرد بهش دقت کنم . گفتگو هاي شلوغي که اصلا احساس نمي کردي برنامه ريزي شده نوشته شده باشن و تنها مي شد گفت بداهه گويي بازيگرها بود. حرکت دوربين اونقدر خوب بود که فکر مي کردي همون جا بين بازيگرها هستي و حضور ۳ تا بچه که گرماي خاصي به جمع مي داد. و باز حضور همون ماشين جگري رنگ که انگار عضوي از جمع بود.

کم کم داستان شکل گرفت و قدم به قدم مثل يه بچه که بخواي بهش راه رفتن ياد بدي صبور و مهربون من رو جلو مي برد تا اينکه ضربه اصلي قصه زده شد. استیصال سر تا پام رو گرفته بود. ضرب آهنگ دقيق فيلم داشت ديگ جوشان افکارم رو هم مي زد و هي گرما رو بيشتر تو قاب هاي خاکستري و بي رنگ قصه احساس مي کردم و بيشترين درگيري ذهني من بازهم تنها عنصر رنگي يعني همون ماشين جگري رنگ بود. و در پايان تلاش گروهي ِ جمع ، براي درآوردن عنصر رنگي فيلم از ميان شن و ماسه و موج دريا که پرده از دليل حضور اون رو برام روشن کرد. و دقيقا صحنه اي که من رو به صدا درآورد که با کمال حرص گفتم : مگه در مي ياد اون لعنتي.

فیلمی سراسر استیصال آدمیان در اوضاعی برزخی که نتایج اعمال خود را می بینند و قادر نیستند حتی لحظه ای از اعمال خود فرار کنند و حضور کم رنگ صداقت در فیلم که چه بسا اگر بازیگران قصه متوجه آن بودند درک حتی لحظه ای آن به راستی چاره ساز می شد. 

فیلم بسیار زیبا و خوش ساختی بود که توصیه می کنم حتما ببینیدش. چه حیف و صد افسوس که این فیلم رو بر پرده نقره ای سینما ندیدم تا لذت چندین برابر ببرم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:3  توسط گسپند  | 

گوسفند یا گسپند ؟!

سلام
یادمه یه برنامه ای بعدازظهر ها از رادیو پخش می شد به اسم دهکده. تیتراژش با صدای بع بع گوسفندای یه گله گوسفند شروع می شد و بعد یه نفر صداش می اومد که می گفت :
((قال الصادق "ع" : گوسفند نگاه دارید که گوسفند خوب است!))
و بعد با لحن خاصی می گفت برنامه دهکده. تنها چیزی هم که این برنامه نداشت مطلبی در مورد گوسفند و گوسفند داری بود. حالا بگذریم که این حدیث رو از کجا آورده بودند. فقط  چند تا مصاحبه کوتاه با روستاییان که همیشه گوسفند رو گسپند تلفظ می کردن باعث می شد برنامه ربطی به گوسفند داشته باشه. ولی الان که فکر می کنم می بینم یه رابطه مستقیمی که این برنامه با گوسفند داشت به احتمال زیاذ گوسفند بودن کارگردانش بوده.

به هر شکل تمام بعدازظهر ها تو کارگاه نجاری پدری ، از رادیو این برنامه رو می شنیدم و البته موسیقی های محلی قشنگی پخش می کرد که به همه برنامه می ارزید. عصر های خفه از گرمای تابستون و پر از سوز و سرمای زمستون این برنامه یکی از دلایل من برای تحمل ساعت های صبح بود. به همین دلیل من ارادت خاصی نسبت به این حیوون دارم.

پ.ن. : نگاه دقیق تری که الان دارم به اون روزها باعث می شه گوسفند برام یه آدرس برگشت باشه به گذشته و موضوعی باشه که با اون خیلی چیزای دیگه یادم بیاد که کجا بودم و چه کارهایی کردم که الانم رو ساخته الانی که همش با خودم کلنجار می رم که گوسفندم تو زندگی یا گسپند ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:53  توسط گسپند  | 

متشکرم اثر آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم. به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟ - چهل روبل. - نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد. - دو ماه و پنج روز - دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان‌طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد. - سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد. دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟ چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت. - و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا» از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا» فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد. پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم. در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد... "يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم. - امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام. - خيلي خوب شما، شايد … - از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره! - من فقط مقدار كمي گرفتم . در حالي‌كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر. - ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.. - يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت . - به آهستگي گفت: متشكّرم! - جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. - پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟ - به خاطر پول. - يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟ - در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند. - آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده. ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟ لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است. بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم. براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم! پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم: در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود

پ.ن. : یه مطلبی دارم تکمیل می کنم که خیلی ازم انرژی گرفته و مدت زیادی من رو به خودش مشغول کرده واسه همینه که مدت زیادی هست که آپ نکردم از همه دوستان عذرخواهم سعی می کنم تا چند روز دیگه بزارمش رو وب لاگ. البته تنها این مطلب باعث دیر آپ کردن نبود. در هر صورت بدون هر نوع مقاومتی درخواست می کنم من رو ببخشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:4  توسط گسپند  |